Teddy Bear

کلاس اولی


باز بوی مهر .....باز بوی زندگی

سلام ، سلام صدتا سلام

واقعاً فکر نمی کردم که ایییییییییییییییین همه وقت گذشته باشه و من اینجا نیومده باشم. عجب گردو خاکی گرفته اینجا رو.

نمی گم تو این مدت چه بر سرمون اومد .....فقط بدونید که از اون زمان های "مهمان عزیز هم زدر آید" بود. البته هنوز هم هست. یعنی شرایطی که هیچ متعجب نمی شم اگه فردا صبح بیدار شم و ببینم که سینک آشپزخونه گرفته فقط به خاطر این که یه گاو درسته توش با بچه اش گیر کرده و یا مثلاً‌ تو خیابون وقتی که زیر رگبار پاییزی مردم دارند خیس می شن، من گردنم بشکنه چون به جای بارون یه بچه فیل از آسمون افتاده رو سر من. نا شکری نمی کنم. خدایا به این سریال "ماجراهای عجیب و غریب خانواده ی ما "هم راضی هستیم. به امید قسمت پایانی سریال .

پسرک اما خوشبختانه بی وقفه داره بزرگ می شه. دیگه خیلی آدم شده. خیلی خیلی. امسال تابستون تا قبل از ماه رمضون هر روز با خودمون می آوردیمش اداره. کلی چیز یاد گرفت. البته نمی دونم به دردش می خورن یا نه. ولی به هر حال بد نبود.

مدرسه اش را عوض کردم. اونم در یک اقدام انفجاری. دلیل؟؟؟؟ خوب دلیلش این بود که معلم کلاس چهارمشون که خیلی گل بود و ماه بود و جیگر بود یک دفعه در تاریخ 10 شهریور به مدرسه اعلام می کنه که قراردادش را با مدرسه تمدید نخواهد کرد. منم دیدم تو این فرصت باقیمونده محاله مدرسه بتونه یه معلم خوب پیدا کنه. برای همین جابه جاش کردم.

گزارشات مدرسه جدید باشه برای پست های بعدی.

فعلا همینقدر بگم که ما زنده ایم و هنوز سلامت. تا بعد.

راستی ، بوی مهر شما را از خود بیخود نکرده؟

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/۳۱ - کلاس اولی

ببخش این همه بی حوصله گی را به بزرگی دست نوازشگرت

پسرک من ، پسرک نوازشگر من، این روزها که مادرت بی حوصله و پر مشغله است، تنها ایمان به بزرگی قلب مهربان توست که قدری از عذاب وجدانم کم می کند.

وقتی که پشت تلفن، در آخر هر مکالمه ی دور و نزدیکمان، وعده می دهی که خستگی را تاب بیاورم تا وقتی که برسم خانه و در آغوشم بگیری، خستگی های ذوب می شوند، بخار می شوند و انگار که اصلا نبوده اند.

وقتی که شبها کنار تویی که داری شام می خوری ، خوابم می برد و تو صدای تلویزیون را کم می کنی، شیرین ترین رویاهای مادرانه را به خوابهایم می ریزی.

وقتی که به تو می سپارم که بعد از یک ساعت خوابیدن بیدارم کنی تا به کارهایمان برسیم و تو بعد از یک ساعت با نرم ترین و عاشقانه ترین بوسه ی دنیا مرا بیدار می کنی، انگار که دوباره متولد می شوم، شاد و شاداب.

بی حوصله گی هایم ، پر مشغله گی هایم را ، به بزرگی دستان نوازشگرت ببخش، که تو بزرگترین قلب دنیا را داری و من عاشق ترین لحظات را در شنیدن صدای این قلب کوچک تجربه می کنم.

همه ی خستگی های مرا با بزرگ شدنت پاسخ می دهی، که انگار تصمیم گرفته ای آنقدر بزرگ شوی که تمام دنیای پر هیاهوی من در یک لبخند تو گم شود.

دوستت دارم ، مامان خسته ی تو.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٢/٢۱ - کلاس اولی

از دفترچه ی خاطرات

دوباره این روزا، گه گداری یه چیزایی تو دفتر چه ی خاطراتش می نویسه. نوشته هاش خیلی جالبه.در حد دو سه جمله، خیلی مختصر و کوتاه و الزاماً هم به وقایع روز نمی پردازه ، بیشتر هر چی که تو ذهنش می گذره را می  نویسه،  شاهکارش این بود که مربوط می شه به اواخر هفته ی قبل (فکر کنم پنجشنبه یا جمعه).

 

امروز یه اتفاقی افتاد. آخه من براش پشت پا گرفته بودم.

خندهخندهخندهخندهخنده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ - کلاس اولی

حاضر از نظر غایب!

اومده این نقاشی را بهم نشون می ده، می گه : مامان می دونی این کیه؟

جواب می دم: نه! این کیه؟

می گه:‌این همونیه که من وقتی تنهام و یا با خودم فکر می کنم تو ذهنمه و باهاش حرف می زنم.

چشمام گرد می شه. من حدود ا تو همین سن و سال بودم که گفتگوی درونی برام معنی خاص پیدا کرد اما هیچوقت برای این گفتگو مخاطب خاص و دیگه ای فرض نکرده بودم. به علاوه همیشه دلم می خواست کلاس اولی را با کارهای خوآن میرو آشنا کنم. فکر می کردم ایده ها و بیان قشنگی تو کارهای میرو است که دلم می خواست کلاس اولی هم اونا را ببینه. اما تقریبا هیچوقت وقت نشد که یه مجموعه ی درست و حسابی از کارهای میرو را جمع کنم و بهش نشون بدم. با دیدن این نقاشی یه لحظه فکر کردم، چقدر شبیه کارهای میرو است! یه نگاهی به اینا بیاندازید.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ - کلاس اولی

درخواستی

به درخواست مامان میچکای عزیز!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - کلاس اولی

واکنش های سیاسی اجتماعی!!

دیشب، بعد از اون که تکالیفش را انجام داد، آقای پدر تلویزیون را روشن کرد تا ببینه دنیا دست کیه، پسرک هم تحت تاثیر اخبار و گزارشات خبری در مورد اتفاقات غزه،‌ یک دفعه رفت تو اتاقش و ١٠ دقیقه بعد با یه تکه کاغد که به قول خودش روش « شعارش» را نوشته بود اومد بیرون. حالا ما هم به خاطر ثبت این واکنش سیاسی - اجتماعی در تاریخ متن را عیناً اینجا می نویسیم.

سال حملات اسراییل،

غزه در خون است،

دارد از بین می رود.

مسجدش بین دو مثلث عسیر (‌اسیر)‌ است.

کودکان در زیر چکمه های سیاه دارند از بین می روند.

بیایید شعار بدهیم. دست به دست هم دهیم و با تیرکمان هایمان به سوی غزه بدویم و به اسراییلی ها بفهمانیم که خدا با ماست.

 

خلاصه که روزنامه ای سراغ ندارید که این پسرک بتونه با نوشتن یه کمک خرج تحصیلی برای خودش دست و پا کنه؟؟؟چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٠ - کلاس اولی

امتحان می دهیم!! با حواس پرتی تمام!!

امتحان داشتم. دوباره همون امتحان پارسالی. حالا هم نشسته ام منتظر اعلام نتایج مرحله ی اول. فکر می کنم عذرم موجه است بابت این همه غیبت. نه؟ پس برایم دعا کنید.

پسرک این مدت شاهکار حواس پرتی بود. یه روز دفتر ریاضی اش را جا می گذاشت، یک روز کتاب قرآن، یک روز پرگار نمی برد، یک روز یادش می رفت تغذیه اش را بخورد، یک روز روزنگارش را نمی نوشت و روز بعد غلط های دیکته اش را .......خلاصه که هر روز یک یادداشت تر و تمیز از معلم ها داشتم در باب این که چون پسرک کارهایش را درست انجام نمی دهد ، شما باید حواستان را بیشتر جمع کنید. این هم از محاسن تغییرات شگرف نظام آموزشی. فکرش را بکن، پسرک تمرین کتاب را حل نمی کرد من یادداشت توبیخ آمیز دریافت می کردم!!!!!!!!

برنامه امتحانی پایان ترم را دیروز دادند. از دوشنبه بیست و سوم به مدت دو هفته در امتحانات به سر خواهیم برد. آن هم هر روز و پشت سر هم. برای همین از دیروز دوباره ١٠ تا سئوال از چهارتا درس اول کتاب شروع شد و پشت بند آن غرغرهای کلاس اولی که ١٠ تا سئوال یعنی ١٠ تا جواب نه این که ١٠ تا سئوال را جوری بنویسی که من باید ١٠٠ تا جواب بنویسم.

آزمون مرآت را هم هفته ی پیش دادند. بازهم پسرک از حواس پرتی شاهکار زده. اونقدر که حتی اسم کاربری و کلمه ی عبورش را که روی پاسخ برگ بوده یادداشت نکرده و من باید تا هفته ی دیگه صبر پیشه کنم برای دریافت کارنامه. ولی خداییش بعضی از سئوال هاش واقعاً‌ خیلی سخت بود.

به یه کشف بزرگ نائل شدم. پسرک اگه مثل شمر بالا سرش باشم اونقدر خوش خط می شه که خودش هم باورش نمی شه که اینا رو اون نوشته. اما حیف که من واقعاً نمی تونم به صورت دائم در نقش شمر ظاهر بشم، بنابراین هیچ کدوممون امیدی به بهبود دستخطش نداریم و تسلیمیم به خواست باریتعالی.

کلاس های روباتیک هم از پنجشنبه ی گذشته شروع شد. پسرک اونقدر مجذوب بود که تمام پنجشنبه و جمعه داشت در مورد مطالبی که سر کلاس گفته شده بود و چیزایی که خودش در این مورد فکر می کنه حرف می زد.  سرمون را برد.

تو این مدت دو سه تا هم انشاء نوشت که آخریش به نظرم خیلی جالب بود. الان که نمی شه ولی سعی می کنم بعداً بذارمش اینجا برای ثبت در تاریخ.

دعای فراوان را عاجزانه از سروران تقاضا داریم.

فعلاً.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/٩ - کلاس اولی

این روزهای سرخوشی!

باران برگهای خیس پاییزی، بهانه شادمانی این روزهای من و پسرک است. هر دو سرمست این همه رنگ و بو هستیم.

اوضاع رو به راهه. همچنان درگیریم با درس و مشق و زندگی. پسرک تازگی ها دنیای شگفت انگیز کتاب های داستان را کشف کرده. همچنان بی خیال است و تنبل و مهربان و شاد.

فردا مدرسه جلسه است. فکر می کنم حرف های بیشتری برای زدن خواهم داشت. پس تنها به گذاشتن یه نقاشی سرخوشانه اکتفا می کنم و تا بعد که می آیم و می گویم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/۱۱ - کلاس اولی

اوپس! کلاس چهارم؟!

با یکی از دوستان عزیزم صحبت می کردم. پسرک اون امسال کلاس چهارمه. طبق معمول که از هر هزارتا کلمه ای که بین مادران بچه دار و مدرسه ای رد و بدل می شه یه چیزی حدود هفتصد کلمه اش به بچه ها و برنامه هاشون و درس و مشقشون مربوط می شه ، گذر صحبت های ما هم افتاد به برنامه تحصیل بچه ها . دو سه تا نکته را به عنوان «هشدار» و «آماده باش» به من گفت که از اون روز تا الان هر وقت یادم می افته کلی فکرم را مشغول می کنه. به عبارتی در حال « برنامه ریزی برای مقابله با بحران» هستم. حالا این بحران های کلاس چهارم چی بود؟‌ جونم براتون بگه که بحران های احتمالی بر اساس بزرگای تهدید برای ما (‌کلاس اولی و مادر) عبارت بودند از :

  1. نوشتن تمام دروس و تکالیف با خودکار ( با بزرگای بیش از 5/9 در مقیاس دهگانه ی فاجعه)
  2. افتادن دوزاری مسئولان آموزشی که ای بابا! ما همه ی سیستم ارزیابیمون بر اساس آزمون های تشریحی و کتبی است. ( با بزرگای حدود 9 در مقیاس دهگانه ی فاجعه)

در مورد تهدید اول که همه ی دوستان مستحضر هستند ، که کلاس اولی ما تو مدیریت همین دوتا دونه مداد قرمز و مشکی و نوشتن درست و خوانا با همین مداد و استفاده ی بهینه و کم مقدار از پاکن مشکلات اساسی داره، چه شود اگه خودکار به دست شود؟؟!! فکر کنم دیگه اصلا نشه خطش را خوند.

در رابطه با تهدید دوم و در راستای تشریح دامنه خطر تهدید اول باید به عرضتون برسونم که اگه این اتفاق بیافته کلاس اولی در هر آزمون نصف نمره را به خاطر ناخوانا بودن پاسخ ها و نصف نمره را به خاطر حذف فعل ( بچه ام معتقده خواننده باید عاقل باشه) و ارایه پاسخ به تلگرافی ترین وجه ممکن از دست خواهد داد.

 

خلاصه که به شدت و شدیداً دارم برنامه مقابله با بحران می چینم و یه چند روزی است که مرحله اول اقدامات آمایشی را به مرحله اجرا و آزمایش گذاشتم. در همین راستا نیازمند یاری سبزتان هستم که با ارایه ایده ها و تجاربتون ما را قرین لطف سازید.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢۸ - کلاس اولی

مشکل کار کجاست؟ در کودکی به ارث برده ی مادر؟

تقریبا هر روز بخشی از کار من گوش کردن به گلایه های کلاس اولیه.

امروز بچه ها شلوغ کردن..خانم علوم را که دیدی چقدر جدیه...عصبانی شد و گفت برای تشریح ماهی جلسه ی بعد فقط یه سری از بچه ها را می برم. ... اسماشون را نوشت اما اسم من توش نبود.

 

امروز خانم کامپیوتر فقط یه سری از بچه ها را برد بالا . گفت هر کس که خودش انتخاب کنه. هیچکس هم حق اعتراض نداره اگه حتی دلش بخواد یه سری از بچه ها را تکراری ببره.

 

امروز من ساکت بودم اما این ارشیا داشت منو اذیت می کرد بعد تا من بهش گفتم نکن خانم گفت : کلاس اولی چقدر حرف می زنی ............

و......................

حالا شما بگویید چه کنم؟ البته براش توضیح دادم که صداش ( درست مثل صدای مادرش) به خاطر تیز بودن و بلند بودنش توی هر همهمه ای به وضوح شنیده می شه. حتی اگه فقط یه کلمه بگه. اما فکر نمی کنم این روش برخورد اساسی باشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٠ - کلاس اولی

کپی برابر اصل

تلفن زنگ می زنه.......یه کلاس اولی با صدایی در نهایت مظلوم نمایی خسته و بی حال پشت خطه.

ادامه مکالمه بعد از سلام و احوالپرسی و خوب چه خبر؟

مامان:‌اردو خوب بود؟ بهت خوش گذشت؟

کلاس اولی: خوووووووووب که بود ولیییییییییناراحت............... این راهنمایی ها وایستاده بودن جلوی دکه و لف لف ساندویچ می خوردن با نوشابه من نتونستم ساندویچ بخرمافسوس...

مامان: آخی ، طفلی پسرم بغل.........خوب بهشون می گفتی برن کنار...

کلاس اولی:‌گفتم ولی نرفتن. بعدشم می خواستم ماسک بخرم آقای ناظم نذاشت گفت اینا به درد نمی خوره بدو برو بچه ..........افسوس......بعدش می خواستم از بازار سیاه ( منظورش دستفروش هاست) خوراکی بخرم ، خانممون گفت تو که این همه خوراکی با خودت آوردی و خوردی ، به جای خوراکی خریدن پولات را جمع کن برای مامانت یه چیز خوب بخر........اونم نذاشت من خوراکی بخرمافسوس.

مامان:‌آخی (یواشکینیشخند)....... می دونم خیلی سخت بوده...... مثل این که امروز روز تو نبوده ....نه؟

کلاس اولی: نه مامان............به جاش امروز بارون می اومد.......من یه عالمه زیر بارون بودم..........کلی کیف داد.

مامان: قلب قلب قلب قلب

=====================================================

راستی کتاب کار دیکته ی مورد نظر یافت شد. کتاب تمرین دیکته ی منشور دانش واجد کلیه ی شرایط مطلوب شناخته شد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٤ - کلاس اولی

اولین انشای پسرک

این اولین انشایی است که کلاس اولی نوشته. به قول دوستان برای ثبت در تاریخ.لبخند

اگر من بابا بودم.

با پسرم خوب رفتار می کردم. سعی می کردم هر چیزی که می خواهد برایش تهیه کنم، و با یک میلیون دلار برایش آدامس می خریدم(تعجب) . سعی می کردم با ماشین در خیابان نرود چون هوا آلوده می شود. آن وقت پسر خودم ذرر ( منظورش ضرره) می کند.

اسمش را هم می گذارم : «کلاس اولی».

برایش اسکوتر می خریدم، ازش می خواهم اول برود خدمت( تعجب)و بعد دانش مند شود و به اندازه ی جونم دوستش دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٠ - کلاس اولی

برنامه سه شنبه ها

سه شنبه ها همه ی بار تحصیل کلاس سوم دبستان را باید تو کیفت جا بدی. سه شنبه ها روزهای سنگینی است برای تو . سه شنبه ها روزهای پرخطری است برای یک کلاس اولی حواس پرت، مبادا دفترچه ای، مداد رنگی یا آب رنگی ، یک کتاب کار ساده و یا حتی جامدادی ات در این هیاهوی سه شنبه ای جا بماند.

دیشب بعد از آن که همه چیز را جمع کردی ، ازت خواستم برنامه ات را برایم بخوانی تا مطمئن شوم چیزی از قلم نیافتاده..........برای بار سوم پرسیدی چند شنبه است؟ گفتم : سه شنبه. بلافاصله جواب دادی: فردا نیکان ورزش داره.

و این چنین بود که من فهمیدم دغدغه ی سه شنبه های سنگین ات را در قهقه های دوستانه ات گم خواهی کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٧ - کلاس اولی

ای خداااااااااا

ای خدا! نمی شه یه سیلی، یه زلزله ای ، یه بمب اتمی یهو از یه جا ، ناغافل بیاد و این هپروت را با خاک یکسان کنه ؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٦ - کلاس اولی

گزارش اردو و سایر مخلفات

امروز ٢٧/٨/٨٧، ما به همراه کلاس دومی ها و معلم مان، به کانون فرهنگی آموزش و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفته بودیم. در آن جا عروسک های دارا و سارا را دیدیم. در آن جا فیلم ها و تأترها و ..........را به ما نشان دادند. اولین کارتونی که ما دیدیم « کلاغ قوی» بود، که داستانی خنده دار و کوتاه بود. داستان در مورد کلاغی بود که خرطوم فیلی را می گیرد و با آن گیتار می زند. فیل هر چقدر سعی می کند ، نمی تواند خرطومش را آزاد کند. بعد از آن پشت صحنه ی تأتر ها را به ما نشان دادند. سپس به دیدن ماکت زیبای «قصه های بازارچه » رفیم . من از بازدید امروز خیلی خوشحال و راضی بودم.

* این متن عیناً‌ از گزارش کلاس اولی نقل شده است.

====================================================

قربون این آقای با مرام بره مامانش. از بازدید مذکور یه بسته چیپس خریده بود. زنگ که زده بود بهم گفتم چی خریدی؟ گفت: یه بسته چیپس منتها چون گفتم شاید تو هم دلت بخواد نگه داشتم که بیای با هم بخوریم.قلب قلب قلب قلب قلب

====================================================

بی تا خانم که در مورد دفترچه لغت سئوال کرده بودید، اینم توضیحات مربوطه:

توی این دفترچه کلاس اولی همه ی لغات جدیدی را که یاد می گیره ( چه لغت های ستاره دار توی درس را و چه لغاتی را که توی مطالعه آزاد باهاشون برخورد می کنه) یادداشت می کنه و معنیش را جلوشون می نویسه. این معانی از واژه نامه آخر کتاب و فرهنگ مصور دانش آموز استخراج می شه. فعلاً ما با مثال هاش کاری نداریم. یعنی مثال های کاربردی را می خونیم ، اما تو دفترچه نوشته نمی شن. و اما دفترچه که قبلاًَ هم گفتم خریدش پروژه ای بود برای من. دفترچه ی لغت معنی آماده تو لوازم التحریر ها هست، اما عموماً دفترچه هایی در دسترسه که برای کلمات انگلیسی است و معانی و تلفظ اونا به فارسی نوشته می شود. ولی برای این کار ما از اون دفترچه هایی می خواهیم که برای لغات عربی و فارسی استفاده می شه ( یعنی یه ستون لغت داره، یه ستون معنی ) که خوب پیدا کردنش یه کمی وقت گرفت.

اما تجربه ی شخصی من می گه که بهترین راه  برای تقویت دیکته اینه که دخترتون به شما دیکته بگه و شما عمداً چندتا لغت را اشتباه بنویسید تا اون بتونه تصحیح کنه. یه تمرین دیگه هم که ما برای تقویت دیکته ازش استفاده می کنیم بازی لغات به هم ریخته است. اینجوریه که هر کسی حروف یه لغت را به صورت درهم روی وایت بورد می نویسه و اون یکی باید حدس بزنه که این لغت چی بوده و شکل صحیح اونو بنویسه.

راستی کسی یه کتاب کار دیکته ی خوب سراغ نداره؟ یه کتاب کاری که با کلمات سخت درس ها متون متفاوتی را نوشته باشه؟

موفق باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱ - کلاس اولی

آقای مودب و متمدن

صبح بعد از دو هفته که راننده سرویسشون از مراسم خاکسپاری و ختم مادرش برگشته بود،‌ در ماشین را که باز کرد ، قبل از این که سوار بشه اول سلام و صبح به خیر گفت ، بعد بلافاصله می گه : تسلیت می گم، انشاء الله غم آخرتون باشه.

 قلبقلبقلبقلبقلب

=====================================================

هم زمان با درس سوم که در مورد مبصر و منشور اخلاقی مبصر بودنه، دیروز انتخابات مبصر کلاس برای ماه آبان برگزار شد . کلاس اولی علیرغم این که کاندید شده بود اما رای نیاورد. داشت غر می زد و ماجرا را به شرح زیر تعریف می کرد:

کلاس اولی: رای ندادن دیگه، رای ندادن، به پوریا رای دادن و عرفان. آخه این دوتا اصلا نمی تونن مبصر های خوبی باشن.

مامان: خوب اشکال نداره، حسنش اینه که اگه بعد از اینا مبصر بشی و اونا مبصر خوبی نبوده باشن و تو بتونی مبصر خوبی باشی بچه ها به راحتی متوجه تفاوت ها می شن.

کلاس اولی:اووووووووووووه..........تا یک ماه دیگه.

مامان : اشکال نداره. چشم رو هم بذاری یک ماه تموم می شه.  حالا چند تا رای کم داشتی؟

کلاس اولی: همه اش دو تا رای .

مامان : خودت هم به خودت رای دادی؟

کلاس اولی: می تونستیم این کار را بکنیم اما من نکردم. من به علی رای دادم.

مامان: قلب قلب قلب قلب

کلاس اولی: ولی مامان من مطمئنم که پوریا نمی تونه مبصر خوبی بشه.

مامان: چرا؟

کلاس اولی: به خاطر این که بعد از رای گیری من رفتم هم به عرفان تبریک گفتم هم به پوریا. عرفان هم تشکر کرد اما پوریا برام شکلک درآورد و روشو کرد اونور.

مامان: خنده قلب خندهقلبخنده بغل خندهماچخنده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢۸ - کلاس اولی

بزرگترین درس زندگی آیا؟

پسرکم، نمی دونم ، مطمئن نیستم اما در حال حاضر فکر می کنم این بزرگترین درس زندگی ات خواهد بود. درسی که از امروز تا روزهای فرداهای دور بتونه زندگی را برای تو و دوستانت خوشایند و روشن کنه. من خیلی سعی کردم تا این درس ها را از بر کنم، اما حتی اگه نمره ام بیست نیست تو سعی کن نمره ات تو این درس حتما حتما بیست باشه. و اما اون چیزی که به نظرم بزرگترین درس زندگی و یا از بزرگترین درس های زندگی ات خواهد بود:

١- هیچ وقت چرتکه دستت نگیر که سهم محبتی را که امروز هزینه کردی بذاری به پای بدهکاری دوست.

٢- هیچ وقت فکر نکن که تعریف تو از دوستی همون تصویر ناب و ابدی و لایتغیر معنای محبت و دوستی است.

٣- برای هر کس این حق را قائل باش که دوستی را با تو ، همونجور که شرایط هر دوی شما همخوانی داره پیش ببره.

۴- اینو بدون که سال ها بلکه قرن هاست که دیگه دوستی معنی پیوستن به انجمن اخوت نداره. و دلیلی نداره که اگه سر تو درد گرفت ، چشم های دوستت از حدقه بیرون بزنه.

۵- سعی نکن دوستی کردنت ، بهانه ای بشه برای مدیون دونستن دوستانت.

۶- یادت باشه دوستان تو آدم هایی هستند جدا از زندگی تو ، که همگی برای خودشون زندگی هایی دارند. این طوری هم تو زندگی خودت را بر حسب مصالح و شرایطش پیش می بری هم اونا توی زندگیشون می تونن یه جای گرم و نرم برای دوستی با تو کنار بذارن.

٧- هیچوقت فراموش نکن که اگه با کسی دوست بشی تا تنها بتونی اموراتت را بگذرونی ، طرف خیلی زودتر از اون که تو فکرش را بکنی متوجه خواهد شد. پس سعی نکن از خودت یه دگر احمق پندارِ ابله بسازی.

٨- اینو بدون که دوستی راه و رسمی داره که درسته که بر مبنای احساس پیش می ره، اما یه زمانی اونقدر بزرگ خواهی شد که حل و فصل مسائل دوستانه ات با پنهان شدن پشت پرده ی احساس ممکن نباشه. تو آدم عاقل و بالغی خواهی بود. پس بهتره با شجاعت و منطق، در همه ی زمینه ها رشد کنی و بزرگ بشی.

خودت می دونی که من تا حالا هیچ چیزی را برای تو فیلتر نکردم اما یادم باشه ، از این به بعد همه ی اشارات ، تصاویر، ماجراها و داستان های مربوط به دوستی های لوس و انحصار طلبانه ی بچه مدرسه ای ها را از دسترست دور کنم که بدجوری می تونه اخلاق آدم ها را فاسد کنه و بین تو و دیگران در یک لحظه سالها و سالها فاصله ایجاد کنه.

همین .

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢٧ - کلاس اولی

یعنی دیگه داری واقعا بزرگ می شی؟

همین که دیروز در را به رویمان باز کرد، با چنان لحن فاتحانه و پیروزمندانه ای گفت:

همه ی تکالیفم را انجام دادم ، فقط مونده دیکته.

قند تو دلم آب شد. اما بعد از چند ثانیه فکر کردم حالا اگه برم چک کنم می بینم یا ناقصه یا غلط .......بهتره زیادی خوشحال نشم. اما با این حال کلی تشویقت کردیم.

بعد از یکی دوساعت که برای خودت داشتی کتاب می خوندی از بابات خواستم که تکالیفت را یه نگاهی بکنه. در کمال ناباوری گفت همه اش کامله و درست. واقعاً فکر نمی کردم این پسرک سر به هوای از زیر کار در روی هپروتی من بتونه بدون تذکر همه ی کارهاش را انجام بده. برای این که باورم بشه خودم اومدم نگاه کردم. دیدم بعله نه تنها  همه چی درسته و کامل بلکه یه عدد جدید هم کشف کردی. عدد « نهصدو هفتصد».لبخند. خلاصه که مامان جونم همه چیز درست و رو به راه بود- البته بعد از تصحیح این نهصد و هفتصد.

این قضیه را به همراه این که دو شبه برنامه ات را بدون نقص می بندی را به فال نیک می گیرم. این یعنی این که همه ی صبر و تلاش من بیهوده نبوده و می شه به رسیدن روزهای راحتی هم امیدوار بود. و از ته ته ته قلبم امیدوارم که .............. فقط همین دیروز نبوده باشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢۳ - کلاس اولی

صدقه رفع صد بلا می کند.

خودت را مثل گربه ی لوس تو بغلم جا کردی. گفتی : خوب چه خبر؟ گفتم : تو اول بگو. گفتی: نه اول تو. گفتم و گفتم و گفتم. گفتم که بعد از جلسه با معاونمون گپ می زدم و اون از این که تا 5 ماه دیگه بازنشسته می شه خیلی خوشحال بود و داشت در مورد برنامه هایی که برای بعد از بازنشستگی اش ریخته صحبت می کرد. یه دفعه سرت را بالا گرفتی و گفتی : بعد از بازنشستگی؟؟؟ مگه بعد از بازنشستگی هم آدم باید برنامه داشته باشه؟ گفتم : آره خوب. یه سری کارا هست که آدم می ذاره برای اون موقع. محکم فشارم دادی و گفتی: نه . من دلم می خواد تو بعد از بازنشستگی فقط خونه دار باشی. تا من دیگه لازم نباشه کلید با خودم ببرم. اونجوری دیگه من همه اش نگران گم شدن کلیدم نیستم. ==================================================== گفتم : خوب حالا نوبت توست. بگو ببینم مدرسه چه خبر؟ گفتی: مامان من یه چیزی امروز زنگ نماز فهمیدم. می شه وفتی که داشتی پیر می شدی همه ی پولامون را بدیم صدقه تا دیگه مرگ سراغت نیاد. ===================================================== آفرین گلم که تو مسابقه ی علمی هفته ی قبل برنده شدی. من واقعا به تو افتخار می کنم که اونقدر آموختی که جواب سئوال را تونستی در دم و بدون تحقیق بدی. و آفرین گلم که علاوه بر خودت فکر نیکان هم بودی. امیدوارم جواب این دفعه هم مورد قبول واقع بشه. هر چند که با توضیحی که برام دادی مطمئنم می دونی چرا وقتی ناخن هامون را کوتاه می کنیم دردمون نمی گیره ، اما مطمئن نیستم که دلایلت را درست هم تونسته باشی کتبی ارایه بدی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢٢ - کلاس اولی

گزارش کلاس سوم-2

آخه پسرک دلبندم چرا؟؟؟ مگه ما روز جمعه درس های اجتماعی را با هم مرور نکردیم؟ مگه همه ی سئوال ها را ازت نپرسیدم و تو هم مثل بلبل جواب دادی؟ مگه نگفتی خانم گفته باید برای جواب دادن به سئوالات کتاب صفحه سفید اضافه کنیم؟ مگه بهت یاد ندادم چه طوری این کار را کنی و از ذوقت خودت برای سه درس جلوتر را هم چسباندی؟ هان؟ یعنی واقعا اینقدر برات سخت بود که همون موقع جواب سئوالات کتاب را هم بنویسی؟ شاید این کار برای تو حتی سخت تر از کاری بود که من دیشب بعد از شنیدن خبرت مجبور به انجام اون شدم. کدوم کار؟؟همون حفظ احمقانه ی آرامش و دادن تذکر با نرمترین لبخند ممکن مبادا که تو دوباره تصمیم بگیری منو در بی خبری کامل وقابع روزانه ات قرار بدی. خدایا، پس من کی می تونم تو یه داد عظیم همه ی عصبانیت دیشبم را تخلیه کنم؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢۱ - کلاس اولی

اولین گزارش از کلاس سوم.

سه شنبه هفته ای که گذشت اولین جلسه مادران و مربیان کلاس سوم بود. متاسفانه به دلیل فوت مادربزرگ بابای کلاس اولی و تقارن خاکسپاری و جلسه ی مدرسه نتونستم برم. برای جبران مافات و این که می دونستم مدرسه چقدر روی حضور در این جلسات حساسه چهارشنبه پاشنه ها را ور کشیدم و رفتم که با معلم ها و مدیر تا حد امکان صحبت کنم. معلم امسال تقریبا همسن معلم کلاس اولشون. خانم منظم و دقیقیه. اینو از لباس پوشیدنش و حرف زدنش به راحتی می شد فهمید. و بازهم طبق معمول اولین مسئله ای که مطرح شد مسئله ی حرف زدن زیاد کلاس اولی بود. معلم می گفت به محض این که موضوع درس را می گیره دیگه نمی شه سر کلاس کنترلش کرد. یا با بغل دستی اش صحبت می کنه، یا با پشت سری و یا با جلویی. اگه هم حرف نزنه در حال بازی کردن با وسایلشه و از پاکن و تراشش به عنوان ماشین مسابقه ای استفاده می کنه. ما بین همین گله و شکایت ها بود که معلم کلاس اول و کلاس دومش وارد شدند و چنان گرم احوالپرسی کردند و با القاب خوشایند از کلاس اولی یاد کردند، که نزدیک بود چشم های معلم امسالش از تعجب بپره بیرون. فکر کنم اولین کاری که بعد از رفتن من کرده این بوده که مطمئن بشه من فقط همین یه بچه را اینجا دارم و اینا هم منظورشون همین شاگرد حرف گوش نکن و بازیگوش این بوده. خوشبختانه شانسی که آوردم این دفعه این بود که معلمش متوجه شده بوده که این درس را می فهمه و حوصله اش سر می ره چون در اولین برخورد من با معلم کلاس اول ( که واقعا وجود نازنینی است) معلم ازم خواست که کلاس اولی را ببرم پیش یه مشاور و ازش تست هوش بگیرم، احتمالی که می داد این بود که شاید مطالب براش سنگینه و احتیاج به آموزش ویژه داشته باشه. که البته اینم با شناخت بیشتر حل شد. شکایت بعدی از جروبحث کردن کلاس اولی بود. مثلا می گفت یک روز کلاس اولی جا مدادی اش را از قلابش به شلوارش آویزان کرده و شروع کرده تو کلاس راه رفتن. معلم بهش تذکر می ده که بازی نکن. کلاس اولی جواب می ده: من که بازی نمی کنم. دارم راه می رم. معلم بهش می گه این آویزون کردن جا مدادی و راه رفتن و تکان دادن اون یعنی بازی کردن. کلاس اولی هم جواب می ده : نه این بازی کردن نیست. این قلاب را کارخانه برای این برای جامدادی گذاشته که بشه آویزونش کرد و در مواقع لزوم ازش استفاده کرد. برای همین اصلا بازی نیست. یا مواردی از این دست وقتی بهش می گم آخه یعنی چی این بحث و جدلی که تو راه می اندازی با معلمت؟ جواب می ده خودت گفتی هر چیزی را که نفهمیدی دلیلش را بپرس .حالا زبون آدم مو در می آره که حد و حدود عرف و تربیت اجتماعی را با پرسشگری و عدم پذیرش کورکورانه توضیح بده. برنامه درسی امسال متفاوت تره. تکالیف مقدارشون کمتره اما تنوعشون بیشتره. مثلا کل تکلیف موظف برای فارسی و ریاضی محدود می شه به انجام یک صفحه از بنویسیم و یک صفحه از کتاب ریاضی و یک صفحه از کتاب کار ریاضی. اما........اما هر شب باید 6 خط دیکته بنویسند. معانی لغات جدید درس و لغات جدیدی را که در حین مطالعه آزاد باهاش برخورد کرده اند را توی دفتر لغت بنویسند. ( آخ که خریدن و پیدا کردن این دفترچه لغت خودش پروژه ای بود). هر شب علاوه بر مرور درس های داده شده باید درس های جدید را هم یک دور مرور کنند. معلم اصرار داشت که هر شب مطالعه آزاد انجام بشه و بچه روز بعد با یه خلاصه داستان یا مطلب جدید تو کلاس باشه. البته به جز مواردی که باید تو کتاب بنویسیم نوشته بشه ( تو همون صفحه ششم هر درس) لازم نیست اونا رو کتبی به کلاس ارایه کنه. می گفت این کار برای تقویت انشاء نویسی است. برنامه کلاس جوری چیده شده که سه روز در هفته زبان دارند. معلم زبان هم اصرار داره که هر روز به بچه ها دیکته ی زبان گفته بشه. امسال معلم علوم کلاس های چهارم و سوم جدا است. از سیستم کار اونم خوشم می آد. همچنان با درس علوم خیلی اکتیو برخورد می شه. و تقریبا یک شب در میون ما بساط مطالعه مطالب درس علوم را از کتاب مدرسه و کتاب های دیگه داریم. هنوز پروژه ها مشخص نیست، یا حداقل کلاس اولی طبق معمول چیزی به من نگفته. در راستای معالجه ی بیماری بازی با لوازم و وسایلش ، باهاش صحبت کردم که دو تا راه داریم یکی این که به طور موقت و آزمایشی تا دو هفته دیگه همین پاکن و تراش را ببری مدرسه ، اما قول بدی که دیگه باهاشون بازی نکنی و منم اگه ببینم سر قول موندی موافقت می کنم که تا آخر سال همینا را ببری . راه بعدی هم اینه که همون پاکن و تراش مدرسه را ببری. بدون معطلی و تعلل جواب داد من راه دوم را انتخاب می کنم. حالا هر چی من سعی کردم به راه اول متمایلش کنم نشد که نشد. هنوز هم اگه من کیفش را چک نکنم، احتمال جا گذاشتن دو سه تا تکه از وسایل و کتاب دفترهاش هست.نمی دونم کی می خواد این مسئله درست بشه و بالاخره من باید به همین وضع ادامه بدم ( یعنی این که بذارم خودش برنامه اش را بچینه بعد من چک کنم و بهش بگم چی کم داره ) یا این که نه بذارم با نواقص و تنها به اتکای کاری که خودش انجام داده بره مدرسه بلکه یادش بمونه که باید حواسش را جمع کنه. ( البته بابای کلاس اولی راه دوم را می پسنده و بارها هم اینو اعلام کرده.) در مورد خط امسال واقعا تمام تلاشش را داره می کنه. واقعا از این بابت ازش ممنونم. تنها جایی که هنوز مشکل اصلی داره دفتر روزنگاره و یادداشت هایی که اونجا نوشته می شه. هنوز کمد هاشون را بهشون نداده اند. این باعث می شه که کوله پشتی اش بعضی روزها از حد معمول سنگین تر باشه و این یه کمی نگرانم می کنه. خوب این از اولین گزارش کلاس سوم. نهایت سعیم را می کنم که امسال روند ثبت وقایع منظم تر از قبل باشه. به امید حق. اما دو نکته: بعضی از دوستان سئوالی را مطرح می کنند و منتظر جواب هستند. از این دوستان عزیز خواهش می کنم آدرس وبلاگشون را حتما در قسمت کامنت ها بگذارند تا از اون طریق جوابشون را دریافت کنند. بعضی از دوستان هم نگران بازی کردن و کودکی کلاس اولی بودند که شاید در لابلای این برنامه سنگین مختل و یا حتی گم بشه. به این دسته از دوستان هم اطمینان خاطر می دم که هم متوجه نگرانی شون هستم و درک می کنم نقطه نظرشون را و ما تا حد ممکن تلاش می کنیم تا این اتفاق نیافته کما این که تصمیم قطعی در مورد رفتن یا نرفتن به کلاس های تیزهوشان در ترم پاییز و زمستان را موکول کردیم به هفته ی سوم مهر و برآوردی که از برنامه و زمان مورد نیاز برای فعالیت های مختلفش لازم داره. بازم اگه نظری هست مشتاق شنیدنش هستم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢٠ - کلاس اولی

باز بوی مهر، باز بوی تازگی

دوباره اول مهر تو راهه. دوباره شوق بزرگ شدن، شوق یاد گرفتن، شوق نو شدن. از وقتی که کلاس اولی مدرسه رو شده، به جای عید ، من با اول مهر تازه می شم. مدرسه همون مدرسه قبلی اش است. روپوش و لوازم التحریر و وسایلش همه آماده است. امسال رنگ یونیفرمشون تغییر کرده. خودش این جدیده را بیشتر دوست داره. یه کلاس سوم بیشتر ندارند. برنامه شون هم اینه که تا پایان ماه رمضان ساعت 12 تعطیل می شن. امسال به خاطر این مصوبات شورای شهر در مورد سرویس مدارس، دیگه اون اکیپ قبلی نیستند. فردا با بابای کلاس اولی قرار گذاشتیم بریم مدرسه ببینیم دنیا دست کیه و برنامه سرویس امسالشون چیه. با خودم قرار گذاشتم که امسال را یک روز در هفته مرخصی بگیرم و بمونم خونه . این یک روزم اختصاص کامل به پسرک داره. در طول سال تحصیلی فعلا که دنباله ی کلاس شنا فکر کنم تا نیمه های آبان ادامه داشته باشه، زبان هم ثبت نام شده که دو روز در هفته است و بلافاصله بعد از مدرسه. تیزهوشان هم که کماکان جمعه ها ادامه داره، مگر این که روز کلاس را به یکی از روزهای دیگه ی هفته منتقل کنند که در اینصورت ثبت نامش نخواهیم کرد. این کلاس زبانشون برنامه ای داشت برای خودش. و با این وضعیتی که من دیدم، فکر کنم کلی برنامه هنوز مونده باشه. موسسه خیلی سخت گیر و دقیقه. و تا اینجا که من دیدم فکر کنم باید یک و نیم برابر زمان هر کلاسش را بذاریم برای تمرین. به خصوص که از اول هم مدیر موسسه با ما شرط کرده که باید خیلی باهاش کار کنیم. آره خوب! وقتی بچه تو امتحان ورودی موسسات دیگه ترم سه و چهار قبول می شه، ولی اینجا باید بره از پری ستارتر شروع کنه، معلومه که اوضاع چطوری می شه. فعلا که خودش داره این یک هفته باقیمونده را می بلعه. دائم سرش به یه چیزی گرمه، می ترسه دیگه وقت برای بازی نداشته باشه. بعضی وقتا، تازه بعد از این که خوب نگاهش می کنم و خوب بهش دقیق می شم، یادم می افته که پسرک هنوز چقدر کوچولوئه و چقدر راه داره که همه چیز را یاد بگیره. مامانی خیلی دوستت دارم، این اول مهرت هم مبارک.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٧ - کلاس اولی

آپدیت

کم کمک و یواش یواش این تابستون هم داره تموم می شه. تابستون امسال برای پسرک بد نبود. اگرچه که مسافرت آنچنانی نرفتیم، ولی خوب به اندازه ی خودش تابستون خوبی بود. این تابستون فونیکس هفت را تمام کردند. الان نسبتا اعتماد به نفسش تو خوندن بیشتر شده . برای همین با یه عالمه کلمه روبه رو می شه که معنیشون را نمی دونه. و این خودش دلیلی شده که استفاده از فرهنگ لغت براش جا بیافته. الان هم برای لغات فارسی و هم برای لغات انگلیسی از فرهنگ لغت استفاده می کنه.

امسال تابستون به لطف مربی شنای خوبشون ، شنای کرال سینه و پشت را هم یاد گرفت. فقط می مونه کمی تمرین برای این که استیلش بهتر بشه وگرنه کلیات موضوع را خوب یاد گرفته.

همچنان کلاس های تیز هوشانش ادامه داره. و همچنان من هر دفعه از پیچیدگی تست هایی که اینا به راحتی بهشون جواب می دن تعجب می کنم. خدا وکیلی بعضی هاش خیلی تمرکز و دقت می خواد.

برای خودش نقاشی می کنه و درست مثل همیشه نقاشی هاش سناریو داره. وسایل مختلف را برای نقاشی امتحان می کنه. داره کوشش های اولیه را برای مجسمه سازی هم انجام می ده. بدون این که دخالتی بکنم، می ذارم تا خودش ذره ذره تجربه کنه. فعلا از عروسک هاش با خمیر قالب می زنه و بعد جزییاتشون را با هر ابزاری که دم دستش باشه در می آره.

آخر هفته اتاقش را خلوت کردیم. سه تا کیسه زباله بزرگ اسباب بازی شکسته ( یا بهتره بگم قطعات و اجزای وسایلی که زمانی اسباب بازی بودند) را دور ریختیم. مقادیری هم کتاب خوانده شده گذاشتیم که اهدا کنیم . به قول خودش حالا کلی جا داریم که دوباره پرش کنیم.

از فکر این که این اول مهر می ره کلاس سوم، از فکر این که به این زودی پسرکم کلاس سومی شد و به همین سرعت دبستان را تمام خواهد کرد و به همین سرعت راهنمایی و بعدش دبیرستان را ، دلم یه جوری می شه. هم خوشحال، هم دلتنگ، هم سرخوش، هم دلگیر. دیگه کم کم دارم فکر می کنم که بزرگ شدنش یعنی وارد شدنش به دنیای خود ِ خودش، دنیایی که دیگه دنیای من و اون نیست. و به شدت دارم سعی می کنم که برای این مرحله از رشدش خودم را و خودش را آماده کنم. هم سخته هم شیرین. ولی هنوز نمی تونم بگم که طعم کدومش بیشتر می چربه.

خودش که شیفته ی این حس بزرگ شدنه. دیروز یه دفعه از من می پرسه: من اگه حتی 50 سالم هم بشه بازم اسم وبلاگم کلاس اولی می مونه؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٥/٢۱ - کلاس اولی

ُُُُآب تویی ، کوزه تویی، آب ده ای یار مرا

موبایلم صداش در اومد. یه اس ام اس داشتم. نگاه کردم. شماره کلاس اولی بود: من سوار سرویس شدم. دلم لرزید. از همون شوق های الکی مادرانه که تو رو به عرش می بره. شوق بزرگ شدن. شوق رفتارهای بزرگانه، شوق ملاحظه کاری پسرک. شوق با سواد شدنش. شوق اینکه یاد گرفته چطور از وسایلش استفاده کنه. شوق بودنش و .................... جواب دادم: الهی من قربون تو برم. بلافاصله جواب داد: ممنون. و مادری که از عشق چشماش سیاهی رفت و قلبش از حرکت ایستاد و تا غش کردن چند ثانیه بیشتر فاصله نداشت. ==================================================== پسرکم ، دیروز برای اولین بار از یه مجله زنگ زدن تا کارهات را براشون بفرستی. وقتی پشت تلفن خانمه سراغ آقای کلاس اولی را می گرفت، خیلی برام عجیب بود. آقای کلاس اولی. و وقتی که فهمیدم از مجله تماس گرفتند تا ببینند کاری برای چاپ داری یا نه، اصلا حواسم به حرف های خانمه نبود از بس که عاشقت بودم. ==================================================== می گم حالتون بد شد نه؟ آره می دونم ، جریان سوسکه و بچه سوسکه است ولی خوب چه کنم دیگه؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢۳ - کلاس اولی

تابستانه

برنامه های تابستانی کلاس اولی تقریباً رو روال افتاده. فقط سه تا کلاس جمع و جور و مختصر. تیز هوشان که از تابستون پارسال تا الان ادامه داره. زبان که از مهر پارسال فونیکس را شروع کرد و فکر می کنم یکی دو هفته ی دیگه تموم می شه. و شنا. با یه ورق زدن کتاب کار ریاضی سوم تیزهوشان، به راحتی می شه متوجه شد که سطح درس ها تو سوم خیلی با اول و دوم متفاوته. مطالب خیلی برای بچه ها جدید نیست، اما نحوه ارایه شون خیلی جالب شده. به علاوه این ترم اولین ترمی است که کلاس اولی از تیزهوشان هم تکلیف می آره خونه و باید تست بزنه. تست های ریاضی این دفعه خیلی هیجان انگیز بود. نمونه هاش اینا هستند: 1- برای خواهر وبرادری در یک روز تولد گرفتند. اگر برای هر دو 4 شمع روشن کرده باشند و برادر بزرگتر از خواهر باشد، سن خواهر چند سال است؟ 2- پانصد و شصت و چهار یعنی سه صدتایی ............دهتایی و 14 یکی و یه سری سئوالات هیجان انگیز دیگه که الان یادم نیست. ولی فرآیند درک مطلب و سرعت انتقال و تشخیص گزینه صحیح از بین گزینه های داده شده خیلی جالبه. تو کلاس زبان هم با رسیدن به فونیکس هفت تقریبا می شه گفت سواد انگلیسی هم پیدا کرده. بی مهابا کلمات انگلیسی را می خونه. اما هنوز در مورد حرف زدن یه کمی تنبله. با توجه به تصاویر معنی اون چیزی را که خونده به راحتی درک می کنه و حتی معنی لغات را هم می تونه تا 85% پیدا کنه و حدس بزنه. حالا فقط می مونه که با تموم شدن این سطح، بعدش گرامر را شروع کنیم یا مکالمه رو ؟ شاید هم کمی از هر دو. شنا را هم مثل الباقی قضایا بدون مشکل خاصی داره می ره. البته تنها مشکلش اینه که خیلی فرز و چالاک نیست. و کلا هوش حرکتی بالایی نداره. نقاشی را هم خودش تو خونه برای دل خودش کار می کنه. یه سری کتاب مدل به لطف یکی از دوستان بسیار عزیز گیر آورده و به شدت مشغول کار کردن از روی اوناست. کار کردن البته به معنی کشیدن صرف مدل نیست. هر وقت که سر حال باشه یا زاویه دیدش را در مورد همون مدل های ارایه شده تغییر می ده و یا اجزای چند مدل مختلف را با هم ترکیب می کنه و یه موجود جدید خلق می کنه. من هم سعی می کنم حالا که بیشتر به طراحی علاقه داره تا نقاشی ، و اصولا تنبل تر از اونه که بخواد زحمت استفاده از رنگ را به خودش بده، ابزار های مختلف طراحی را در اختیارش بذارم که خودش کشفشون کنه. تا الان هم خوب جواب داده. وسواس جدیدی هم در مورد کتاب خوندن پیدا کرده. کتابی را که دستش می گیره حتماً حتماً حتماً باید یه سره بخونه تا تمومش کنه. این یعنی این که اگه ساعت 12 شب یه کتاب باز کرد و شروع کرد تا هر وقت که طول بکشه بیدار می مونه و می خونه و تمومش می کنه. خودش که از برنامه اش فعلا راضیه. ما هم راضی هستیم. امیدوارم خدا هم راضی باشه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/۱٧ - کلاس اولی

بزرگ شدن یک کلاس اولی تا کلاس سوم

کلاس اولی بزرگ می شود

ببینید چه بزرگ شده؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/۱٠ - کلاس اولی

عشقولانه هایمان

وارد فاز بسیار بسیار عاشقانه ای شده ایم.

دائم دوستت دارم تا بی نهایت بی نهایت و بوس و عاشقتم و اینا..............اما این عادت جدید دیگه آخرشه.

در انتهای یک مکالمه تلفنی:

مامان: خوب اگه کاری داشتی زنگ بزن

کلاس اولی: باشه

مامان : کاری نداری؟

کلاس اولی: نه . خداحافظ

مامان: خداحافظ

کلاس اولی:««سکوت»»

مامان: ««سکوت»»

کلاس اولی: ««سکوت»»

مامان: ««سکوت»»

کلاس اولی: ««سکوت»»

مامان: الو؟ هنوز پشت خطی؟ چرا قطع نمی کنی؟

کلاس اولی: آره ..... نه من قطع نمی کنم. اول تو قطع کن.

مامان: بچه مسخره بازی در نیار.......قطع کن ..........کار دارم

کلاس اولی: نه تو قطع کن

مامان: باشه ...........««سکوت»»

کلاس اولی: ««سکوت»»

مامان:‌چرا قطع نکردی؟

کلاس اولی: دلم نمی آد. بیا با هم قطع کنیم.

مامان:‌بچه کار دارم.

کلاس اولی: توروخدا . با هم قطع کنیم.

مامان : باشه.

با هم می شماریم. یک.....دو......سه...........و همزمان تلفن را قطع می کنیم.

اولین بار که این کار را کرد...... یاد جوونیهای خودم افتادم و مکالمات هیجان انگیز ارتباطات خارج از عادت.....چند سال دیگر؟ چند سال دیگر همین سناریو را برای دخترکی دلربا اجرا خواهد کرد؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٢٥ - کلاس اولی

برای دست و پای بلورینش

دیروز با خودم بردمش اداره. آنقدر عالی رفتار کرد و آنقدر سرمست غرور شدم از این همه تعریف که حیفم آمد اینجا ننویسم. و ازش تشکر نکنم. مامانی من متشکرم.

متشکرم به خاطر این که:‌

١- رفتارت کاملا درست و به جا بود. وقتی که می خواستی از سر میز بلند شی و یا وقتی که می خواستی از حلقه ای از همکاران به حلقه ی دیگر بپیوندی می گفتی : با اجازه.

٢- موقع سلام به هر کدام از همکاران بر اساس نزدیکی که حس می کردی ممکنه با ما داشته باشه رفتار می کردی. یکی را در آغوش می کشیدی. با دیگری دست می دادی. با یکی روبوسی می کردی و با چند نفر فقط به سلام و لبخند اکتفا کردی.

٣- در بحث و گفتگو از حیطه خود خارج نشدی. اگر که جوابی برای هر سئوال داشتی، حتی اگر در دفاع از گفته هایت بود با کمی طنز و بدون خشونت جواب می دادی.

۴- با دامنه ی گسترده ی لغاتت و به کارگیری به جای هر کلمه همه را شگفت زده کردی.

۵- از مهارتت در کارهایی که برایت ساده و پیش پا اقتاده بود برای حل مشکل دیگران استفاده کردی.

دوستت دارم. دیروز سر مست غرورم کردی. نه به خاطر آنکه برای مثال زدن و اثبات هوش برتر زنان نسبت به مردان از من نام بردی، نه برای آن که تکالیف زبانت را چنان خوش خط نوشتی که لحظه ای شک کردم که نکنه من این ها را نوشتم، نه این که جلوی بقیه به زبان و یا با نگاه به من ابراز محبت کردی. بلکه برای این که تو همانی که من همیشه منتظرش بودم. مرد کوچولوی من ، دوستت دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٩ - کلاس اولی

یک موخره ی دیگه و یک پیش درآمد دیگه

امروز .........کلاس دوم هم تمام می شه. الان سر امتحان دندونه ها و جدا نویسی است.

دیشب داشتم فکر می کردم که .........خدایا چقدر زود داره می گذره . نکنه زود دیر بشه ؟‌

===========================================================

دیروز داشتیم با هم کشتی می گرفتیم. یه دفعه از من می پرسه:‌مامان دخترا کی می می هاشون در می آد؟

مامان: برای بعضی ها از کلاس سوم شروع می شه برای بعضی ها هم دیرتر.

کلاس اولی: اهوم.

مامان( برای حداکثر استفاده از فرصت پیش آمده) : آره پسر ها هم موهای ریش و سیبیل و زیر بغل و بقیه جاهاشون  در می آد و زیاد تر می شه.

کلاس اولی ( انگار غم دنیا به دلش نشست) : اهوم.........ولی من دوست ندارم ....... آخه یه جوری می شه..........نمی شه یه کاری کرد که در نیاد؟؟؟؟

پسرک اولین بار بود که به وضوح ترس از بلوغش را عنوان می کرد. شما ها هم ترس از بلوغ داشتید؟

===========================================================

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٦ - کلاس اولی

آپدیت

پسرک تو مسابقه ی ضرب المثل مدرسه نفر دوم شد. فقط به نفر اول جایزه دادند.

مامان: آخی! پس چرا به تو جایزه ندادن؟ هان؟ حیف شد

کلاس اولی: تعجبعصبانیمامان خانم! این چه حرفیه؟ مهم این نیست که من جایزه بگیرم. مهم اینه که من ضرب المثل های جدیدی یاد گرفتم. همین برای من کافیه.

مامان:   ( چرا اینجا شکلک فک پایین افتادن نداره؟؟؟؟؟؟؟)

===========================================================

چون از اول سال تا حالا علومش خوب بوده و تو امتحان میان ترم تنها 20 کلاس را گرفته ، از دادن امتحان آخر ترم معاف شده.

===========================================================

در مورد نمایشگاه هم لیست پروژه هایی که از طرف پایه های مختلف ارایه شده بود به شرح زیر به اطلاع رسانیده می شود:

پایه اول

کلاژ برگ ها، چاپ با برگ، ساخت ذره بین، جویبار حرف گوش کن، روش ساخت خمیر کاغذ، خشک کردن مواد غذایی، رنگ آمیزی روی شیشه، طوفان برف، ساعت شمعی، بازی فکری، الگو یابی، تخمین ، نقوش

پایه دوم

رویاندن جوانه، حباب سازی، ماکارونی در آب، بادنما و باد سنج، طول سایه ها در روز، بادبادک سازی، کار با ماسه

پایه سوم

فرفره ها، رطوبت سنج، انتقال انرژی آب، پل سازی، طوفان شن در آب، شدت گرما

پایه چهارم

دستگاه آبیاری خودکار گل ها، بلورسازی، روش اندازه گیری زمان، صور فلکی، دست سازه های الکتریکی، بازیافت

پایه پنجم

شناسایی مایعات داخل ظرف ها، بحر المیت، لرزه نگار، موتور بخار و قایق بخار، تبدیل انرژی، جعبه سازی، مقیاس، تقارن ، مدل سازی

===========================================================

دلشوره ی ساعات مدرسه را تو امتحانات دارم. امیدوارم زودتر تابستون بشه.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۳٠ - کلاس اولی

آفتی به نام حواس پرتی

پروردگارا به تو پناه می برم از شر زاده ای از شیطان که بر او حواس پرتی نام نهاده اند.

زاده ای که این روزها در کار فسون کردن کودک من است. هم در این روزها که او بیش از هر زمان دیگر نیاز به گردآوری همه ی حواس خود و به کار بستن آن ها در کارزاری که امتحان آخر سال می خوانندش دارد.

تسلیم اراده ی توییم . اما تو نیز ما را از خوان کرمت محروم مدار که شیطان سخت در کمین است تا که در پاسخ این پرسش که :‌ ساعت هفت و سی و پنج دقیقه یعنی ........ کودکم را بگمارد تا بنگارد: یعنی هشت ساعت به بیست و پنج دقیقه.

========================================================

نمایشگاه PBL امسال هم در مدرسه برگزار می شه. پسرک امسال هم مسئول روابط عمومی و معرفی است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٢٢ - کلاس اولی

مرد کوچک من. مرد حمایتگر کوچک من.

خونه سنجاقک بودیم. بعد از کلاس زبان قرار بود معلم موسیقی بیاید. ماندیم تا این دوتا هم کلاس موسیقی را ببینند. البته با تمام شرط و شروط لازم که ساکت می نشینید و حرف نمی زنید و مزاحم کلاس نمی شوید. بماند که کلاس اولی اصلاْ به قول و قرار پایبند نماند.
وسط کلاس برق رفت. من که این طرف نشسته بودم بلند شدم سرک کشیدم که ببینم بچه ها تو این شرایط مشکلی برای کلاس ایجاد نکنند. کلاس اولی آمد طرفم. بغلم کرد و گفت: نترس مامانُ طبیعیه. الان درست می شه.
دلم از این همه مرد بودنش، از این همه حمایتگر بودنش ، از آرامشی که سعی می کرد با لحن مطمئنش بهم القاء کنه، پر شد. لبریز شد. پر پر زد.

داشتم قول و قرارمان را یادآوری می کردم. نشستن سر اون کلاس یعنی حرف نزدن. یعنی ساکت ماندن. یعنی فقط دیدن و گوش کردن.

در جواب مطمئنم کرد که : آره می دونم. من حرف نمی زنم خیالت راحت . فقط نظرم را می گم.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۱٦ - کلاس اولی

نمی دونم.

باز هم توی یکی از مراسم مدرسه تشویق شده بود. باز هم به خاطر « دانش آموز فعال» بودنش. و باز هم خیلی ذوق کرده بود. وقتی داشت برای من و باباش تعریف می کرد، درست مثل شادی شده بود، می شد جرقه ها رو دور و برش دید. به هوای این همه ذوقش ، به باباش اشاره کردم که عروسک «اکشن من» را که چند روز قبلش براش خریده بودم منتها رو نکرده بودم، بیاره و بهش بده.
با گرفتن این اکشن من، شادی اش چند باره شد. خلاصه یه دو سه ساعتی پیداش نبود. رفته بود اون گذاشته بود وسط قلعه اش * و کرده بودش قهرمان معرکه. بعد از یه مدت دیدم جلوی چشمم نیست ، اما صداش می آد: « آهان، اینم بگیر، بدجنس ، حقته». رفتم ببینم چکار می کنه. دیدم روی زمین، پشت مبل دراز کشیدهُ، و داره بازی می کنه. فکر می کنید با چی؟ با اکشن منش؟ نه بابا اون بدبخت لخت و پتی افتاده بود یه کنار و پسرک پشتش را کرده بود بهش. در عوض.................. شلوار و پوتین های اون که در آورده بود گرفته بود دستش و داشت با اونا بازی می کرد و اون فرمایشات هم صدای شلواره بود که به پوتینه لگد می زد.
* قلعه یه جاییه که ساخته و توش نیرو ( سرباز های کوچولو کوچولو) مستقر کرده و کلی برای خودش استحکامات داره . در واقع صحنه نبرد خیالیه سربازهای خودی با سربازهای غیر خودی است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۱۱ - کلاس اولی

از میان ماجراهای روزانه ی من و کلاس اولی

زمان: ساعت صفر فرضی، یک روز وسط هفته

: تلفن مامان کلاس اولی زنگ می زند.مامان تلفن را جواب می دهد.

کلاس اولی: الو.................سلام

مامان: سلام . چطوری ؟ خوبی؟ اومدی؟

کلاس اولی ( با بی حالی تمام): آآآآآارررره

مامان : چیه؟ حالت خوبه؟ چیزی شده؟

کلاس اولی: نه . خسته ام. ............... حاااااااااال ندارم.............گرمه

مامان: الهی قربون بچه ام برم. اشکال نداره لباست را عوض کن. یه آب به دست و صورتت بزن. ناهارت را بخور. حالت جا می آد

کلاس اولی( با آویزوونی تمام): چچچچچچچچچچچششششششششم.

مامان: بعدشم یه کم استراحت کن بعد برو بشین سر درسات تا من بیام با هم بازی کنیم و فیلم ببینیم.

کلاس اولی: باشه . ولی تو بهم زنگ بزن که خیلی استراحت نکنم. می ترسم خوابم ببره.

مامان کلاس اولی: باشه حتماً

و لاو ترکوندن مادر و پسر

.زمان:  چهل دقیقه فرضی، همان روز :

 تلفن خونه زنگ می زنه. کلاس اولی جواب می ده

مامان : الو. ناهارت را خوردی مادر؟

کلاس اولی: ناهار؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! نه هنوز

مامان: نه؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ داشتی چکار می کردی؟؟؟؟؟؟

کلاس اولی: هیچی....در اعماق هپروت بودم...........نشسته بودم رو تختم و داشتم لباسم را در می آوردم بعد یه دفعه حواسم پرت شد و در و دیوار را نگاه می کردم.

 مامان: بچه رنگ و روی این دیوارا رفت به خدا.....به چه چیز این درودیوارا نگاه می کنی؟ بدو مادر. پاشو سریع کارات را بکن. غذات را بخور زودتر که برسی استراحت کنی و درسات را بنویسی.  

کلاس اولی: باشه. باشه. رفتم

. زمان:  یک ساعت و بیست دقیقه فرضی، همان روز

: تلفن خونه زنگ می زنه. کلاس اولی جواب می ده.

مامان: *&&*%&^%

کلاس اولی: ()*_})(&*)*^$$

( خلاصه مکالمات: کلاس اولی همچنان در اعماق هپروت منتها این دفعه چنگال به دست به در دیوار نگاه می کنه

)زمان:  یک ساعت و چهل دقیقه فرضی, همان روز

: تلفن خونه زنگ می زنه. کلاس اولی جواب می ده.

مامان به کلاس اولی خبر می ده که داره می آد خونه و اون بهتره زودتر کارهاش را شروع و تمام کنه. حدس زدن این که کلاس اولی همچنان هنوز در اعماق هپروت به سر می بره کار سختی نیست . منتها درچه حالتی؟ پشت میز غذا و روبه روی بشقاب خالی

.زمان:  دوساعت و ده دقیقه فرضی، همان روز

: زنگ در خونه به صدا در می آد. کلاس اولی پس از یه مکث و مطمئن شدن هویت کسی که پشت دره، در را باز می کنه

مامان: چیه؟ چرا قیافه ات اینجوریه؟ کارات تموم شد؟

کلاس اولی: راستش را بگم عصبانی نمی شی؟

مامان: نه . بگو.

کلاس اولی: می خواستم بنویسم اما تا نشستم پشت میز دوباره در و دیوار نگاه کردم.

 مامان: -------------  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۸ - کلاس اولی

دیو و دلبر

شما جای من بودین چی می گفتین به این بچه؟ یه روز بعد از این که از دیدن خودش در آینه سرمست و خوشحال بود. رو کرده به من و می گه:
مامان ، من بیرونم و ظاهرم خیلی زیباست. اما اگه از درونم و ذهنم خبر داشتی.............خیلی وحشتناکه..........مطمئنم اگه بدونی تو مغزم چی می گذره حسابی می ترسی................تو قلبم و ذهنم همه اش پره از آدم کشی و خون و جنگ و بمباران و اینا...........................
پسرک نمی دونه که خودش تنها پسر بچه ی هشت سال و نیمه ای نیست که اینجوریه. تازه تنها آدم رو زمین هم نیست که این جوریه. حالا اینو چه جوری باید بهش گفت؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٧ - کلاس اولی

راه سلامت

پسرک از سه شنبه هفته ی پیش، یعنی ۲۷ فروردین رفت تو رژیم.
الان قدش ۱۳۱ و وزنش ۴۱ کیلو ۸۰۰ گرمه. برای همین BMI اش به نسبت سنش خیلی بالا است. خلاصه که پسرک مجبوره یه برنامه غذایی را رعایت کنه تا به مرور این نسبت کم تر و کم تر بشه.

فکر می کردم خیلی باید براش سخت باشه. اما نبود. خیلی خوب همکاری می کنه. خیلی مراقبه که از برنامه تخطی نکنه. با وسواس میزان هر چیزی را که باید بخوره با میزان توصیه شده تطبیق می ده. اگه کسی چیزی تعارف کنه حتما قبلش می پرسه که خوردنش مجازه یا نه. توی این چند روزه ، به جز پنجشنبه ای که با سنجاقک و بردیا کلاس زبان داشتند، دیگه زیر آبی نرفته ( اون زیر آبی اش هم در حد ۳ تا دونه شیرینی نخودچی بوده).

خلاصه که از همه آشنایان و خوانندگان تقاضا داریم، برای موفقیت و حصول نتیجه، با دعا و آرزوهای خیرشان ما را یاری و پشتیبانی نمایند.

انشاء الله همتون متناسب بشید، متناسب باشید و متناسب بمونید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٢ - کلاس اولی

وحدانیت و شرک

 

کلاس اولی: ما امروز تو مدرسه یه کعبه درست کردیم، بعد دورش طواف کردیم.

مامان: خوب؟ خوب بود؟

کلاس اولی: آره....فقط.....مامان مسلمونا که دوره کعبه می چرخند این که می شه بت پرستی ، چرا این کار رو می کنند؟ بت پرستی چرا می کنند؟

مامان: اِممممممممممممممممممم خوب باشه، .....................من حالا می آم خونه ..................بعداً‌ در باره اش صحبت می کنیم. فعلاً کاری نداری؟  خداحافظ.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/۳٠ - کلاس اولی

بازهم افاضات شیخنا کلاس اولی

اون قضیه ی « هر جا فکر هست سئوال هم هست» را که یادتونه؟‌ این هفته شاهکارش در مورد خلاقیت و تمرکز بود. به شرح زیر:
تو کلاس دکتر شاکری داشته در مورد خلاقیت و تمرکز حرف می زده، از بچه ها می خواد که اگه در مورد خلاقیت و تمرکز چیزی می دونن و یا نظری دارند بگن. طبق معمول که کلاس اولی در این مواقع به کسی مجال نمی ده به عنوان اولین نفر بلند می شه و می گه: «خلاقیت و تمرکز عمر آدم را زیاد می کنه» . دکتر شاکری می پرسه: یعنی چی؟‌ منظورت چیه؟
کلاس اولی با بیان فصیح توضیح می ده: « یعنی کسی که خلاقیت و تمرکز داره کیفیت زندگیش بالا می ره، اونوقت مثل اینه که بیشتر زندگی کرده»

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢٦ - کلاس اولی

اسطوره اعتماد به نفس

کلاس اولی: مامان من خیلی فکر کردم! الان یه دلیل خوب دارم برای خوش خط شدنم.
مامان : (شگفت زده و ناباور) چه خوب!!!! حالا دلیلت چیه؟
کلاس اولی: من فکر کردم در آینده که دانشمند شدم ، مردم می خوان بیان و از من امضاء بگیرن، اونوقت این اصلاْ‌ خوب نیست که من بدخط باشم و بدخطی براشون امضاء کنند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢٤ - کلاس اولی

این روزها................

بعد از این همه دوری....................بعد از این همه صبوری
 
سال نوی همگی مبارک. امیدوارم آسمون زندگی همتون امسال رنگین کمونی باشه.
اگر از احوالات ما جویا باشید ........................بخشی از این همه غیبت به خاطر این بود که من داشتم خودم را برای آزمون دکترا آماده می کردم. بعدش هم داشتم روی پروپوزالم به شدت کار می کردم. بعدش نتایج مرحله اول را اعلام کردن و مجبور شدم برای مصاحبه خانوادگی بریم اصفهان. بعدش نتایج نهایی را اعلام کردن که من قبول نشده بودم. بعدشم هم دلشکستگی بود و دلشکستگی و دلشکستگی.............................. فکر نکنید که ریکاور شدم، نه هنوزم همون جوریم منتها دلم می خواد دوباره از نو شروع کنم و همچنان پر رو باشم.
 چند وقت پیش داشتم به سیر نوشتن و نوشته ها تو این وبلاگ فکر می کردم. دیدم اولش چقدر فعال و منظم بود اما به مرور پسرفت کور کننده ای داشت. حیف. چرا من اینقدر خرم؟؟؟؟
شاید بخشی از این پسرفت ( می گم بخشی چون معتقدم به هر حال همه اش تقصیر خودم بود و فرافکنی شدیداْ ممنوع)، به خاطر جریان کند و بی هیجان کلاس دوم باشه. نمی دونم چرا امسال هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی افته. پسرک جوری درس ها را یاد می گیره که انگار همه چیز واضح و بدیهی است. هیچ هیجانی در کار نیست. تنها هیجان شاید همون درس آزادی بود که بچه ها باید خودشون براش متن می نوشتن. وگرنه همه کارها و تحقیق ها و مطالب خیلی معمولی و بدون هیجان انجام شدند و یاد گرفته شدند.
اما رشد پسرک، صرف نظر از این که اوضاع تحصیلی چه طوری باشه ، با سرعت و بی وقفه در جریانه. هنوز هم این قابلیت را داره که روزی تا هزار بار منو شگفت زده کنه که ای خدا این کی این همه بزرگ شد؟؟ حتی با وجود این که خیلی وقتا یادم می ره که این فقط یه بچه است. فقط یه بچه هشت ساله.
عاشق دایره المعارفه . اصولا نگاهش به کتاب های مرجع مثل نگاه آدم بزرگ ها به روزنامه است. به نظرش اونا  خوندنی ترین مطالب تمام تاریخ بشری هستن. همیشه اطلسش ( که عیدی گرفته) همراهشه. الان ترجیح می ده به جای کتاب های داستانی فقط براش کتاب های علمی و مرجع گرفته بشه. اینم یه جور مرضه. که امیدوارم خدا به زودی شفاش بده.
به شدت اشتیاق بزرگ شدن داره. اونقدر که بعضی وقتا واقعا کلافه کننده می شه و حتما باید بهش تذکر داد که زندگی روال خودش را داره باید از زمان حالش و سنی که توشه لذت ببره. این عکسه را هم برای این می ذارم که شما هم با نمود بخشی از این اشتیاق و عجله برای بزرگ شدن آشنا بشید.

شوق بزرگ شدن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/۱٩ - کلاس اولی

Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker